راز موفقیت


+ اول بخوانید سپس بیندیشید!

**************

 

 

If you think you are beaten, you are,
If you think you dare not, you don't,
If you'd like to win, but think you can't,
It's almost certain you won't.



برطبق قانون جذب:

 

اگر فکر می کنی شکست می خوری، پس شکست می خوری

 

اگر فکر می کنی جراتش را نداری، پس نداری

 

اگر دوست داری برنده شوی ، اما فکر می کنی که نمی توانی

تقریبا به یقین برنده نخواهی شد.

 

 

*************

 

If you think you'll lose, you're lost,
For out in the world we find,
Success begins with fellow's will,
It's all in the state of mind.

 

بر طبق قانون جذب:

 

اگر فکر می کنی همه چیز را از دست خواهی داد، پس از دست خواهی داد،
برای هر چیزی که در دنیای بیرون با آن روبرو می شویم،

 

موفقیت از اشتیاق درونی ما  شروع می شود

 

و همه چیز بستگی به حالت ذهنی ما دارد.

*************

 

Life's battles don't always go
To the stronger or faster man,
But sooner or later, the person who wins,
Is the one who thinks he can!

 

بر طبق قانون جذب:

 

نبرد زندگی همیشه به نفع قوی ترها یا سریع تر ها نیست

 

اما دیر یا زود انسانی حق برنده شدن دارد

 

کسی است که فکر می کند می تواند برنده شود.

 

*************

 

If think you are outclassed ,you are

You've got to think high to rise.
You've got to be sure of yourself before,
You can ever win a prize.

برطبق قانون جذب:

 

 

اگر فکر می کنی قدیمی و بدردنخور و از رده خارج هستی ، همینطور است

برای اینکه صعود کنی باید متعالی و بزرگ بیاندیشی.

باید اول خودت به لیاقت خودت در برنده شدن اطمینان یابی

 

تا بتوانی جایزه ای را برنده شوی.

 

 

 

 

 

نویسنده : صیاد ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ فرصتی کوتاه برای یافتن جربزه !

مردی پولدار که هفت پسر داشت از راه دور وارد دهکده شیوانا شدند و برای همصحبتی و مشاوره با شیوانا تصمیم گرفت چند روزی موقتا با پسرانش در مدرسه شیوانا اقامت کنند و بعد از استراحت به راه خود ادامه دهند.

روز بعد مرد ثروتمند به همراه هفت پسرش در کلاس درس شیوانا شرکت کردند. درس که تمام شد...

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یا این و یا باز هم این!

 شیوانا از راهی می گذشت. پسر جوانی را دید با قیافه ای خاک آلوده و افسرده که آهسته قدم برمی داشت و گه گاه رو به آسمان می کرد و آه می کشید. شیوانا کنار جوان آمد و از او پرسید:

"غمگین بودن حالت خوبی نیست. چرا این حالت را برگزیده ای؟"

پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت: " دلباخته دختری خوب و پسندیده شده ام. او هم به من دل بسته است اما ...

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ دیوار تسلیم ات را عقب بکش !

شیوانا هرازچندگاهی به مدت چند هفته ، شاگردانش را به خارج شهر و دامن طبیعت می برد و از آنها می خواست که در شرایط واقعی و طبیعی برای خود آب و غذا و پناهگاه بسازند و زندگی طبیعی و با دست خالی را تجربه کنند. در این مواقع شاگردان مجبور بودند با دست خالی به شکار حیوانات بپردازند و با وسایل ساده تله و سبد و آتش درست کنند و برای خود جان پناه بسازند.

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ به جای ترسیدن نقشه ذهن ات را عوض کن!

روزی مردی سراسیمه و آشفته نزد شیوانا آمد و به او گفت:

"یکی از زمین داران بزرگ دهکده که هفت پسر دارد ، به تازگی هوس کرده است که زمین های من را از چنگش درآورد. به همین خاطر دایم پیغام می فرستد که اگر زمین هایم را به او ندهم او با هفت پسرش شبانگاه بر من حمله می کنند و تمام زن و فرزندانم را می کشند. من هم از ترس هر شب در مزرعه آتش روشن می کنیم و شبانه روز بیداریم تا نکند غافلگیر شویم و از بین برویم.

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ به سایه دل مبند!

مرد ثروتمندی مُرد و ثروتی کلان را برای تنها فرزند پسرش به ارث گذاشت. پسرک جوان که ظرفیت این همه ثروت را یکجا نداشت ، مست و مغرور شروع به ولخرجی و دست و دل بازی نمود. روزی پسر از مقابل شیوانا رد می شد. شیوانا را دید که به همراه یکی از شاگردانش به مرد فقیری در تعمیر و مرمت خانه اش کمک کند. مغرورانه و از سر تکبر نگاهی به شیوانا انداخت و گفت:" استاد! می بینید که برای خوشبخت شدن و به همه چیز رسیدن راه های ساده تری هم وجود دارد! به شما قول می دهم که تا چند سال دیگر تمام این سرزمین را با شانس و اقبال خوشی که دارم تصاحب کنم!"

شیوانا به خورشید نگاه کرد و سپس به سایه پسر اشاره ای کرد و گفت: " من جای تو بودم به سایه دل نمی بستم!"

پسر پوزخندی زد و از شیوانا دور شد. شاگرد شیوانا پرسید :" حکایت سایه چیست؟"

شیوانا گفت:" در هنگام طلوع خورشید، روباهی از لانه اش بیرون آمد و با حالتی پرتکبر به سایه بزرگ و بندی که خورشید صبحگاهی برایش درست کرده بود نگاه آرد و  با غرور فریاد زد که:" امروز شتری خواهم خورد! "

سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت. اما چیزی نصیبش نشد. آنگاه دوباره به سایه اش نگریست و گفت: "آه انگار! یک موش برای من  کافی است!"

زندگی هم گاهی همین بلا را برسر انسان می آورد. وقتی چند صباحی بخت و اقبال پشت سرهم به انسان روی می آورد ، شخص گمان می کند که همیشه سایه اش بزرگ و اقبالش بلند است. اما وقتی چرخ روزگار به شکلی دیگر خود را نشان می دهد ، آن موقع است که فرد قد و قواره واقعی خودش را می فهمد. من اگر جای این پسرک خام و نپخته بودم اصلا به سایه دل نمی بستم."

 

نویسنده : صیاد ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آنچه می توانی را انجام بده بقیه اش را به او بسپار!

شیوانا با تعدادی از شاگردانش وارد دهکده ای شدند. به خاطر تغییررنگ آب رودخانه و غرش زمین همه اهالی دهکده منتظر بودند تا زمین لرزه ای رخ دهد. اما تا آن زمان اتفاقی نیافتاده بود. شیوانا هنگام ورود به دهکده با مردی ثروتمند روبرو شد که در ساختمانی محکم و نوساز ساکن شده بود. دیوارهای خانه بسیار ضخیم بودند و در ساختمان آن به اندازه کافی از ساروج و سنگ استفاده شده بود. اما مرد ثروتمند به شدت از وقوع زلزله می ترسید و دائم خود را به اینطرف و آنطرف می زد و از ترس آرام وقرار نداشت. او شیوانا را از راه دور شناخت. به سرعت خود را به شیوانا رساند و از او پرسید:" استاد! به من بگو که آیا خانه ام به اندازه کافی برای من و فرزندانم امن هست؟ "

شیوانا نگاهی به ساختمان انداخت و گفت ...

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ برای "زندگی کردن" زنده ای!

زن سالمندی شوهرش را از دست داده بود. غم فوت شوهر و تغییر رفتار اطرافیان نسبت به زن باعث شده بود که او هم کم کم نسبت به زندگی میل و رغبتش را از دست بدهد و چشم به راه مرگ بماند. اما با وجودی که لب به غذا نمی زد و دائم در حال بیماری و آه و ناله بود اما فرشته مرگ به سراغش نمی آمد و او نفس می کشید. سرانجام طاقت زن طاق شد و از فرزندانش خواست تا او را نزد شیوانا ببرند و از او کمک بخواهد.

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کودکان شوخی شوخی سنگ می زنند...

یکی از ثروتمندان دهکده مجاور شیوانا و شاگردانش را برای صرف ناهار به باغ بزرگ خود دعوت کرده بود. این مرد ثروتمند دارای زن و فرزندان و نوه های زیادی بود. میزی بزرگ وسط باغ برپا شده بود و روی آن انواع غذاها و میوه ها قرار داشت. بچه ها و نوه های مرد ثروتمند در کنار نهر کوچکی که در کناره باغ قرار داشت به قورباغه ها سنگ می زدند و از زخمی کردن آنها لذت می بردند و مرد ثروتمند هم برای شادکردن محیط به طور دائم با خدمتکاران ... 

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ گرانبهاترین الماس؟!

مرد ثروتمندی شیفته زن فقیری شده بود و با هزار زحمت و دردسر و با وجود مخالفت شدید اعضای فامیل ،  سرانجام موفق شده بود با آن زن ازدواج کند. روزی شیوانا از مقابل مزرعه آن مرد عبور می کرد. تعدادی از فامیل های مرد ثروتمند در کنار شیوانا راه می رفتند. یکی از آنها با تاسف گفت:" من نمی فهمم این مرد با این همه ثروت و دارایی چرا زحمت ازدواج با این دختر فقیر و تنگدست را بر خود هموار کرد؟ او می توانست با دختری از خانواده ای به مراتب پولدارتر و توانگر تر ازدواج کند و از این مسیر به کلی ثروت و فرصت جدید دست یابد؟ در حیرتم که در ازای ازدواج با این زن بی پول او چه چیزی بدست آورده است؟"

شیوانا لبخندی زد و گفت:" آن زن شاید به ظاهر چیزی در بساط نداشته باشد اما عفت و پاکدامنی و از همه مهمترعشق و علاقه اش را به طور انحصاری به این مرد تقدیم کرده است.این ها چیزهای بی ارزشی نیستند که گمان شود از پول و دارایی کم اهمیت ترند. الماس های گرانبهایی هستند که این مرد ثروتمند ارزش آنها را درک کرده و برای تصاحب و حفظ این الماس ها همه کنایه ها و سختی ها را هم به جان پذیرفته است. شاید علت حیرت بقیه از رفتار این مرد ناتوانی آنها در دیدن این الماس ها باشد."

نویسنده : صیاد ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ مواظب خودت باش!

روزی مردی نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و نزد او گله کرد،که هیچکس او را دوست ندارد و به شدت تنهاست و از این تنهایی رنج می برد. شیوانا تبسمی کرد و از او پرسید: آیا در طول این یک هفته کسی به تو گفته است مواظب خودت باش!

مرد با تعجب گفت:" آری ! هر وقت نزد مادر پیر و بیمارم می روم موقعی که ترکش می کنم می گوید مواظب خودت باش. هر روز صبح دختر باغبان نیز می گوید مواظب خودتان باشید. بعضی از دوستانم نیز گهگاه از من می خواهند که مواظب سلامتی خودم باشم. خوب این چه معنایی می دهد

.

شیوانا با تبسم گفت:" تو تنها نیستی! مادری داری که برای مواظبت از تو کاری از دستش بر نمی آید و از تو می خواهد خودت مواظب خودت باشی! دوستانی داری که می بینند تو به خاطر خودخوری و افسردگی در حال سوختن هستی و از تو می خواهند خودت برای خودت کاری بکنی! و از همه مهم تر زنی وجود دارد که علاقه مند است تو را سالم و سلامت ببیند. شاید برای آینده مشترک تو و خودش طرحی دارد. با این همه دوست و همراه تو تنها نیستی!

نویسنده : صیاد ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ راز تداوم حیات!

روزی شیوانا با عده ای از شاگردان بصیــرت خویش از کنار خرابه ای میگذشتند. پیرمردی مست و لایعقل از گوشه خرابه بیرون آمد و در حالی که لباس بلندی به تن داشت و با لباسش خارهای روی زمین را به دنبال خود میکشید. تلو تلو خوران به سوی شیوانا آمد و خطاب به او گفت ...

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ به خاطر خودت شکست!

مردی از ارتفاع پنج متری روی زمین می پرید و هیچ اتفاقی برای او نمی افتاد. او هرگاه می خواست از ارتفاع به سمت پایین بپرد نگاهش را به سوی آسمان می کرد و از کاینات می خواست تا او را سالم به زمین برساند و از هر نوع آسیب و صدمه حفظ کند. اتفاقا هم همیشه چنین می شد و هیچ بلایی بر سر او نمی آمد. روزی این مرد به ارتفاع پنج و نیم متری رفت و ...

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ برای خیز برداشتن اول به نقطه صفر برگرد!

روزی دو مرد جوان نزد شیوانا آمدند و از او پرسیدند: «فاصله بین دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن چقدر است؟»

شیوانا اندکی تامل کرد و گفت: «فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است.»

آن دو مرد گیج و آشفته از نزد شیوانا بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت ...

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ معنای دوم عشق

 

 

 روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟"

 

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پل خودت را باید خودت بسازی!

 

پسری جوان از شهری دور به دهکده شیوانا آمد و به محض ورود به دهکده بلافاصله سراغ مدرسه شیوانا را گرفت و نزد او رفت و مقابلش روی زمین مودبانه نشست و گفت: «از راهی دور به دنبال یافتن جوابی چندین ماه است که راه می روم و همه گفته اند که جواب من نزد شماست!

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ حتما باید زلزله ای بیاید تا ...؟

روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد. او گفت که در دهکده زمینی کوچک دارد و کلبه ای محقرانه و متاسفانه دخل و خرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد و هر روز از روز قبل فقیر تر و تنگدست تر می شود. او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانه چشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید. اما چنین کاری پیدا نمی شود و او نمی داند که چه کند.

شیوانا از مرد پرسید:” اگر تو همین الآن در راه بازگشت به خانه بمیری و از دنیا بروی . خانواده ات چه می کنند!؟ “ مرد فکری کرد و گفت:” خوب آنها اول برایم عزاداری می کنند و بعد چون گرسنه هستند و باید برای خود غذایی دست و پا کنند ، هر چه دارند را جمع می کنند و زمین و کلبه را می فروشند و به شهر دیگری می روند و در آنجا دسته جمعی کار می کنند تا خودشان را سیر کنند. “

شیوانا از مرد پرسید:” اگر همین الآن زلزله ای بیاید و همه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسی برای خریدن در دهکده باقی نماند ، اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده به فرض محال زنده بمانید ، آنگاه چه می کنید؟

مرد تنگدست فکری کرد و گفت:” خوب ! اندکی قوت لایموت جمع می کنیم و دسته جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم و دسته جمعی هر جا کاری بود مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم!“

آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت:” خوب! حتما باید بمیری و یا حتما باید زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی بدهید و مهاجرت را شروع کنید. تا زنده ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمد همین امشب مهاجرت را شروع کنید!“

 

نویسنده : صیاد ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ جذابیت زیبایی نیست

روزی شیوانا همراه عده ای از شاگردان کنار پلی ایستاده بودند و به رودخانه نگاه می کردند. ناگهان از راه دور کالسکه ای ظاهر شد که در آن زوجی نشسته بودند. مرد بسیار خوش هیکل و زیبا بود و برعکس زن زشت و بد ریخت دیده می شد. اما با وجود این مرد با نگاهی بسیار عاشقانه به زن نگاه می کرد و تقریبا او را می پرستید. یکی از شاگردان طاقت نیاورد و از شیوانا پرسید:" مگر این دختر مهره مار همراه دارد که این پسر زیبا رو را اینچنین اسیر خود نموده است؟!"شیواناتبسمی کرد و گفت:" این دختر جذاب است. جذابیت با زیبایی تفاوت دارد. جذاب بودن یعنی قدرت جاذبه داشتن و چه بسیارند زیبارویانی که قدرت دافعه شان بسیار بیشتر از نیروی جاذبه آنهاست. شما گمان می کنید برای خواستنی بودن باید زیبا بود. حال آنکه اگر چنین بود میلیونها زن و مرد در این دنیای بزرگ بدون یار می ماندند. در حالی که چنین نیست و آنچه باعث نزدیک شدن دو نفر به یکدیگر می شود میزان جذابیت آندوست نه زیبایی. مطمئن باشید اگر این زن به ظاهر زشت صورت در بین هزاران دختر پری چهره قرار می گرفت باز هم به خاطر هنر جاذبه و خصیصه های خواستنی که داشت باز هم مرد خوش چهره او را برمی گزید. جذابیت با زیبایی یکی نیست. این را هرگز از یاد مبرید!"

نویسنده : صیاد ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ باوفاترین همسر

از شیوانا عارف بزرگ پرسیدند وفادارترین مردی که دیدی که بود؟ او گفت:" جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمی دانست همسرش کیست و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت اما با این وجود هرگاه با دختری جوان برخورد می کرد شرم و حیا پیشه می کرد و خود را کنار می کشید. او وفادار ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم!"

نویسنده : صیاد ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یک ریسمان ذهنی و نامریی

شیوانا به همراه تعداد زیادی از شاگردان خود صبح زود عازم معبدی در آنسوی کوهستان شدند. ساعتی که راه رفتند به تعدادی دختر و پسر جوان رسیدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتی چشمشان به گروه شیوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آنها و برای هر یک از اعضای گروه اسم حیوانی را درست کردند و با صدای بلند این اسامی ناشایست را تکرار کردند. شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت.

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بهشتی در وجود تو

در بین شاگردان شیوانا زوج جوانی بودند که چهره ای فوق العاده شفاف و ملکوتی داشتند. این دو زوج به شدت شیفته سخنان شیوانا بودند و با وجودی که کلبه شان در دورترین نقطه دهکده بود. اما هر روز صبح زودتر از بقیه در کلاس شیوانا شرکت می کردند. ویژگی برجسته این زوج جوان یعنی شفافیت فوق العاده چهره و آرامش عمیق شان همیشه برای بقیه شاگردان شیوانا یک سوال بود. روزی دختری جوان که صورتی معمولی داشت در مقابل جمع از جا برخاست و از شیوانا پرسید:" استاد! همه ما به یک اندازه از درس های شما بهره می بریم.شما برای همه ما یک درس واحد می گوئید. پس چگونه است که چهره بعضی از ما شفافیت معمولی دارد و چهره این زوج جوان اینچنین ملکوتی می درخشد!"

شیوانا تبسمی کرد و گفت:"ایمان و باور اندک روح تو را به بهشت خواهد برد. اما باور زیاد بهشت را به روح تو می آورد.هر چه باور تو به خالق کائنات بیشترباشد. حضور او در وجود تو بیشتر نمودار می گردد. "

نویسنده : صیاد ; ساعت ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عزیزترین

 روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و گفت : مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد ،خواهر کوچکم را قربانی کند . لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید . شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد.

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ ناز ناشناختنی

شیوانا را به دهکده ای دور دست دعوت کردند تا برای آنها دعای باران بخواند. همه مردم ده در صحرا جمع شده بودند و همراه شیوانا دست به دعا برداشتند تا آسمان بر ایشان رحم کند و باران رحمتش را بر زمین های تشنه ایشان سرازیر نماید. اما ساعتها گذشت و بارانی نیامد. کم کم جمعیت از شیوانا و دعای او ناامید شدند و لب به شکایت گذاشتند.

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ یادگیری در بی شتابی رخ می دهد!

 

روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!

شیوانا تبسمی کرد و گفت...

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ چرا آن یک نفر من نباشم؟

در یک غروب زمستانی شیوانا از جاده خارج دهکده به سمت روستا روان بود. در کنار جاده مردی را دید که زخمی روی زمین افتاده است و کنار او چند نفر درحال تماشا و نظاره ایستاده اند. شیوانا به جمعیت نزدیک شد و پرسید:" چرا به این مرد کمک نمی کنید؟!؟"

جمعیت گفتند:" طبق دستور امپراتور هرکس یک فرد زخمی را به درمانگاه ببرد مورد بازپرسی و آزار قرار می گیرد.

ادامه مطلب....

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ لیاقت اشک

 

زن جوانی همراه همسرش کنار دیوار ایستاده بود و به شدت اشک

می ریخت . شیوانا از مقابل آنها عبور کرد . وقتی گریه زن را دید ایستاد

 و علت را از او پرسید. زن گفت : همسرم جوان است و گاه گاه با

کلامی زشت مرا می رنجاند!

او مرد لایق و خوبی است و تنها عیبی که دارد بد دهنی و زشت

کلامی اوست که گاهی مرا به گریه وا می دارد.

شیوانا با تاسف سری تکان داد و خطاب به مرد گفت :

هیچ انسانی لیاقت اشک های انسان دیگر را ندارد 

 و اگر انسان لایقی در دنیا پیدا شد او هرگز دلش نمی آید که دل

دیگری را به درد و اشک او را در آورد.

 

 

نویسنده : صیاد ; ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عشق یعنی انجام ندادن !

شیوانا با دوتن از شاگردانش همراه کاروانی به شهری دور می رفتند. با توجه به مسافت طولانی راه و دوری مقصد ، طبیعی بود که بسیاری از مردان کاروان بدون همسرانشان و تنها سفر می کردند و وقتی به استراحتگاهی می رسیدند بعضی از مردان پی خوشگذرانی می رفتند. همسفران نزدیک شیوانا و شاگردانش دو مرد تاجر بودند که هر دو اهل دهکده شیوانا بودند.یکی از مردان همیشه برای عیش و خوشگذرانی از بقیه جدا می شد....

ادامه ماجرا.....

...
ادامه مطلب
نویسنده : صیاد ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک