حتما باید زلزله ای بیاید تا ...؟

روزی مردی نزد شیوانا آمد و از فقر و تنگدستی گله کرد. او گفت که در دهکده زمینی کوچک دارد و کلبه ای محقرانه و متاسفانه دخل وخرجش کفاف تامین معاش خانواده را نمی دهد و هر روز از روز قبل فقیر تر وتنگدست تر می شود. او گفت که در دهکده برای او کاری نیست و تمام اهل خانهچشم امیدشان به اوست تا کاری برای خود دست و پا کند و درآمدی کسب نماید. اما چنین کاری پیدا نمی شود و او نمی داند که چه کند.

شیوانا از مرد پرسید:” اگر تو همین الآن در راه بازگشتبه خانه بمیری و از دنیا بروی . خانواده ات چه می کنند!؟ “ مرد فکری کرد وگفت:” خوب آنها اول برایم عزاداری می کنند و بعد چون گرسنه هستند و بایدبرای خود غذایی دست و پا کنند ، هر چه دارند را جمع می کنند و زمین و کلبهرا می فروشند و به شهر دیگری می روند و در آنجا دسته جمعی کار می کنند تاخودشان را سیر کنند. “

شیوانا از مرد پرسید:” اگر همین الآن زلزله ای بیاید وهمه چیز حتی همان کلبه و زمین را از بین ببرد و چیزی برای فروختن و کسیبرای خریدن در دهکده باقی نماند ، اما تو و خانواده و بقیه اهل دهکده بهفرض محال زنده بمانید ، آنگاه چه می کنید؟

مرد تنگدست فکری کرد و گفت:” خوب ! اندکی قوت لایموتجمع می کنیم و دسته جمعی به شهر دیگری مهاجرت می کنیم و دسته جمعی هر جاکاری بود مستقر می شویم و زندگی کولی وار را شروع می کنیم!“

آنگاه شیوانا تبسمی کرد و گفت:” خوب! حتما باید بمیریو یا حتما باید زلزله ای بیاید تا تو و خانواده ات به خود تکانی بدهید ومهاجرت را شروع کنید. تا زنده ای کمی تلاش به خرج دهید و اگر لازم آمدهمین امشب مهاجرت را شروع کنید!“

 

/ 0 نظر / 17 بازدید