عزیزترین

جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودند و کاهن معبد نیز با غرور وخونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته بود و شاهد ماجرا بود . شیوانا به سراغزن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد ومی بوسد . اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد وبرکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد . شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش راقربانی می کند . زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیز ترین پاره وجودخود را قربانی کند . تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانیدارد . شیوانا تبسمی کرد و گفت : «اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست . چونتصمیم به هلاک کردنش گرفته ای . عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که بهخاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی . بت اعظم که احمق نیست . او بهتو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جایکاهن دخترت را قربانی کنی هیچ اتفاقی نمی افتد و حتی شاید به خاطر سر پیچی از دستوربت اعظم بلا و بد بختی هم گریبانت را بگیردزن کمی مکثکرد ، دست و پای دخترک را باز کرد ، او را در آغوش گرفت و آنگاه در حالی که چاقو رامحکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید. اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود. می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن  معبد را در آن اطرافندید.

/ 0 نظر / 14 بازدید