ناز ناشناختنی

یکی ازجوانان از لابلای جمعیت لب به سخره گشود و فریاد زد:" آهای جناب استادمعرفت! تو به شاگردانت چه منتقل می کنی ! وقتی نمی توانی از دعایت بارانبسازی حتما از حرفهایت هم نتیجه ای حاصل نمی شود. "

عده زیادی از جوانان و پیران حاضر در جمع نیز به جوانشاکی پیوستند و لب به مسخره کردن شیوانا باز کردند. اما استاد معرفت هیچنگفت. و در سکوت به تمام حرفها گوش فراداد. سپس وقتی جمعیت خسته شدند وسکوت کردند به آرامی گفت:" آیا در این دهکده فرد دیگری هم هست که به جمعما نپیوسته است!؟ "

همان جوان معترض گفت:" بله! پیرمرد مست و شرابخواره ایاست که زن و فرزندش را در زلزله ده سال پیش از دست داده است و از آن روزدشمن کائنات شده است و ناشناختنی را قبول ندارد. "

شیوانا تبسمی کرد و گفت:" مرا نزد او ببرید! باران این دهکده در دست اوست!"

جمعیت متعجب پشت سر شیوانا به سمت خرابه ای که پیرمرددشمن ناشناختنی در آن می زیست رفتند. در چند قدمی خرابه پیرمرد ژولیده ایرا دیدند که روی زمین خاکی نشسته و با بغض به آسمان خیره شده است. شیوانابه نزد او شتافت و کنارش نشست و از او پرسید:" آسمان منتظر است تا فقطدرخواست تو به سوی او ارسال شود. چرا لب به دعا باز نمی کنی!؟"

پیرمرد لبخند تلخی زد و گفت:" همین آسمان روزی با خراب کردن این خرابه بر سر زن و فرزندانم مرا به خاک سیاه نشاند. تو چه می گویی!؟"

شیوانا دست به پشت پیرمرد زد و گفت:" قبول دارم کهمردم دهکده در این ده سال با تنها گذاشتن تو و واگذاشتن تو به حال خودت ،خویش را مستحق قحطی و خشکسالی نموده اند. اما عزت تو در این سرزمین نزدناشناختنی از همه ، حتی از من شیوانا، هم بیشتر است. به خاطر کودکان وزنانی که از تشنگی و قحطی در عذابند، ناز کشیدن ناشناختنی را قبول کن ودرخواستی به سوی بارگاهش روانه ساز! "

پیرمرد دشمن ناشناختنی اشک در چشمانش حلقه زد و رو بهآسمان کرد و خطاب به ناشناختنی گفت:"فکر نکن همیشه منت تو را می کشم! هنوزهم از تو گله مندم! اما از تو می خواهم به خاطر زنان و کودکان گرسنه اینسرزمین ابرهایت را به سوی این دهکده روانه کن!"

می گویند هنوز کلام پیرمرد تمام نشده بود که در آسمان رعد و برقی ظاهر شد و قطرات باران باریدن گرفتند.

شیوانا زیر بغل پیرمرد را گرفت و او را به زیر سقفیبرد و خطاب به جمعیت متعجب و حیران و شرمزده گفت:" دلیل قحطی این دهکده رافهمیدید! در این سالهای باقیمانده سعی کنید. قدر این پیرمرد و بقیه آسیبدیدگان زمین لرزه را بدانید. او برکت روستای شماست. سعی کنید تا می توانیداو را زنده نگه دارید."

سپس از کنار پیرمرد برخاست و به سوی جوانی که در صحرابه او اعتراض کرده بود رفت و در گوشش زمزمه کرد:" صحنه ای که دیدی اسمشمعرفت است. من به شاگردانم این را آموزش می دهم!"

/ 0 نظر / 20 بازدید