یک ریسمان ذهنی و نامریی

وقتی شبانگاه گروه به آنسویکوهستان رسیدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شیوانا در جمع شاگردانسوالی مطرح کرد و از آنها خواست تا اثر گذار ترین خاطره این سفر یک روزهرا برای جمع بازگو کنند. تقریبا تمام اعضای گروه مسخره کردن صبحگاهیجوانان کنار جاده را به شکل بازگو کردند و در پایان خاطره از این عده بهصورت جوانان خام و ساده لوح یاد کردند.

شیوانا تبسمی کرد و گفت:" شماهمگی متفق القول خاطره این جوانان را از صبح با خود حمل کردید و در تماممسیر با این اندیشه کلنجار رفتید که چرا در آن لحظه واکنش مناسبی را ازخود ارائه ندادید!؟ شما همگی از این جوانان با صفت ساده لوح و خام یادکردید اما از این نکته کلیدی غافل بودید که همین افراد ساده لوح و بی ارزشتمام روز شما را هدر دادند و حتی همین الآن هم بخش اعظم فکر و خیال شما رااشغال کردند. اگر حیوانی که وسایل ما را حمل می کرد توسط افساری که بهگردنش انداخته شده بود طول مسیر را با ما همراهی کرد. آن جوانان با یکریسمان نامریی که خود سازنده آن بودید در تمام طول مسیر بارها و بارهاخاطره صبح و تک تک جملات را مرور کردیدو آن صحنه ها را برای خود بارها درذهن خویش تکرار کردید. شما با ریسمان نامریی که دیده نمی شود ولی وجودداشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازی خورده اید. و آنقدراسیر این بازی بوده اید که هدف اصلی از این سفر معرفتی را از یاد بردهاید.من به جرات می توانم بگویم که آن جوانان از شما قوی تر بوده اند چراکه با یک ادا و اطوارساده همه شما را تحت کنترل خود قرارداده اند و مادامیکه شما خاطره صبح را در ذهن خود یدک بکشید هرگز نمی توانید ادعای آزادی واستقلال فکری داشته باشید و در نتیجه خود را شایسته نور معرفت بدانید. یادبگیرید که در زندگی همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حالخود رها کنید و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیاندیشید. اگر غیر ازاین عمل کنید. به مرور زمان حجم خاطراتی که با خود یدک می کشید آنقدر زیادمی شود که دیگر حتی فرصت یک لحظه تماشای دنیا را نیز از دست خواهید داد.

/ 0 نظر / 14 بازدید